تبليغاتX
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است.....

 

 

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهی ها نیست

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باعچه آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرد ست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

.........

 

#

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی اینهمه دست

من از تجسم بیگانگی اینهمه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

من فکر میکنم...

من فکر میکنم...

من فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود.

 

فروغ فرخ زاد- تیرماه 1342

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط سکوت |

 

من آمدم

با قطعه ای زیبا از" منوچهر آتشی"

 

خانه ات سرد است؟!
خورشیدی در پاکت می گذارم

 و برایت پست می کنم.
ستاره کوچکی

در کلمه ای بگذار

 و به آسمانم روانه کن .

بسیار تاریکم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط سکوت |

خیابان را که از پشت شیشه ی بخارگرفته ی اتوبوس نگاه کردم، چیزی جزرنگهای سیاه و خاکستری ندیدم. کنارجدول های سیاه و سفید هم ردی ازبرف چند روزگذشته که ازهمان شب که باریده ،سیاه شدند!!!

انگارشهرپوسیده!!! همه فقط حرکت میکنند تا زنده باشند.همین!!!

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و نا توانی این دستهای سیمانی

 

#

در کوچه باد می آید

کلاغ های ِ منفردِ انزوا

درباغ هایِ ِ پیرِکسالت می چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

 

#

جنا زه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکتِ متفکر

جنازه های خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

ودر زمینه ی مشکوک نوری موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی....

آه،

چه مردمانی در چهارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید، باید، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس می گذرد.....

 

#

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی.

نگاه کن که چه برفی می بارد......

 

فروغ فرخ زاد – زمستان 1343

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط سکوت |

اینبار هم از ترنم های زندگی بخش ِ "مصطفی مستور"

برای تو...

 

ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر

 

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام.

آه،

با چشم‌هایش.

 

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید.

آه،

بر روحم.

 

امشب 

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط سکوت |

برای این پست یکی از غزل های خودم و گذاشتم. امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال می شم نظر بدید!

 

 

امشب، همین جا، آسمان ، دلشوره، بیداری

 

باورنداری می توانی گوش بگذاری

 

 

نبض ِ سپید ِمرگ را از قاب خالی ِ

 

تندیس ِ این غربت نشین ِ مرده برداری

 

 

امروزهم ساعت شمارش کرد: یک... دو... نَه!

 

دیگرتمام لحظه ها خوابند، بیداری؟!

 

 

بیداری و می گفتم ازساعت، دقیقه، نبض

 

نبض عمیق پنجمین " امن یجیب" آری...

 

 

... سخت است بودن درکنارآبی ِ باران

 

آنوقت ازخشکی، فقط دلشوره بکاری

 

 

دلشوره هایم بابت زنگ سکوتت بود

 

گفتم که شایدازنگاهِ زشتِ زنگاری

 

 

خط های ممتد را کمی صیقل دهی ، بعدش

 

برلوح خالی ِ نگاهم نوربنگاری

 

 

شاید که نَه؛ حتماً دلیلی خوب می خواهد

 

تا برکویر تشنگی هایم نَمی ، باری

 

 

گفتم دلیلش را برایت، بس نبودانگار

 

امشب، همین جا، آسمان ، دلشوره، بیداری

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط سکوت |

 

در جواب به دعوت  مرزهای ممنوعه باید بگم من وصف انسان های شجاع زیادی رو تو زندگیم شنیدم ولی

عباس(ع) مرد دیگریست....

نمی دونستم باید چی بنویسم. نوشتن از اون خیلی برام سخته!!!!!!!

بالاخره تصمیم گرفتم ده روضه ی خیلی کوچک از مجموعه ی زیبای مجلس تنهایی نوشته ی فاطمه شهیدی رو اینجا بیارم.(مجلس نهم قبلا هم نوشته شده). امیدوارم که در پایان با دستهای مقدس ابالفضل (ع) امضا بشه.

 

 

 

مجلس اول

مردی که نامه های زیادی داشت

 

پای نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بود:«بشتاب،ما چشم براه تو هستیم.»

نوشته بود:«برای آمدنت آماده ایم ودیگر با والیان شهر نمازنمی خوانیم.»

نوشته بود:«میوه ها رسیده و باغها سبز شده. منتظرت هستیم.»

نامه دردستهایش، وسط بیابان روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد:«کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟مالی رابرده ام؟ کسی را زخمی کرده ام؟» بی دلیل هلهله کردند. گفت:«مردم کوفه مرا دعوت کردند. این نامه ها......» صداهای بی معنی و نامفهوم درآوردندتا صدایش نرسد.

جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیندو ناگهان ساکت شد:

«شبث بن ربعی؟! حجاربن ابجر؟! قیس بن اشعث؟»

اسمهاهمان اسمهای پای نامه بود.

 

 

 

مجلس دوم

مردی که فقط اسب داشت1

 

امام آمدند دم خیمه اش. دنبالش فرستاده بودندونیامده بود.

به فرستاده گفته بودبه آقا بگوعذردارم نمی آیم. امام دلشان رضا نشدوخودشان آمدندصدایش کنند.

گفت:«آماده ی مرگ نیستم آقا! اسب قیمتی ام مال شما»

نگاهی کردندکه از شرم لال شد:«اسبت را نمی خواهیم.»

چشم از او گرفتندخیره شدندبه خاک:

«از اینجادورشوکه فریاد غربت مارا نشنوی.

که اگر بشنوی و نیایی.......»

سوار اسب قیمتی اش به تاخت رفت و دور شد.

 

1.    .عبیدالله بن حر

 

 

 

مجلس سوم

مردی که صبح امیربودشب کسی را نداشت2

 

به انکه طناب دور گردنش می انداخت،به انکه به اسیری اورا سوار اسب می کرد.به مردی که تازیانه بالا برده بودتاتنش راسیاه کند.به مردمی که ایستاده بودند به تماشا، به هر کسی که انجا بود التماس می کرد:

«به حسین بگوئید مسلم گفت نیا! مسلم گفت نیا.»

به زنی که دلش رحم آمده بودوآبش داده بود.

به رهگذرانی که نمی شناخت، حتی به بچه ها میگفت.

شمشیربالا برده بودندگردنش را بزنند،به مردمی که پائین دارالاماره منتظر ایستاده بودندسرش بیفتدپائین التماس میکرد؛

« یکی را روانه کنیدبه حسین بگوید که نیا!»

 

2.    مسلم بن عقیل

 

 

 

مجلس چهارم

مردی که سود نداشت3

 

«فایده»، کلمه ای اینهمه بی معنی نشده بود که ظهر آن روزشد.مرد گفت:«پسر رسول!با تو عهد کرده بودم تا فایده دارد بمانم.»پسر رسول نشسته بودکنارتن خونی آخرین نفری که رفته بودمیدان وسرو رویش غرق خاک و عرق بود. مردگفت:«تنها دوتن ازیارانت مانده اند.پایان معلوم شده».پسررسول چیزی نگفت.صدای مرد اهسته تر شد:«درماندن من سودی نیست آقا!بگذارید بروم.»

پسررسول سربلندنکرد.فقط گفت:«کاش زودتررفته بودی»لحنش ناگهان نگران شد:«اسبی نمانده، ازاین سپاه عظیم چطورپیاده میگذری؟»

ازهمان جا که نشسته بود،کنارتن خونی آخرین یار؛دید که مردسودوزیان اسبش را پیش ترلابلای خیمه ها پنهان کرده، دید که مرد سوارشدودید که دورشد.

 

3.    ضحاک بن قیس مشرقی

 

 

 

مجلس پنجم

مردی که اسم خوبی داشت4

 

سر اسب را که کج کرده بودو بی صدا از فاصله ی دو سپاه گذشته بود،فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندش و می گذارندبا بقیه هفتادودونفربجنگد... وقتی هم گفتند:«خوش آمدی!پیاده شو،بیا نزدیک!» نتوانست.یاداین افتادکه آب را خودش سه روز پیش رویشان بسته.

گفت:«سواره می مانم تا کشته شوم». می خواست چشم تو چشم نشوند. اصلا حساب این را نکرده بودکه بیایند سرش را بگیرندروی زانو.

خونهای پیشانی اش را با نوک انگشت پاک کنند.بازدلشان راضی نشود.

دستمال خودشان را ببندند دورسرش. در خواب هم نمی دید بهش بگویند:«آزادمرد، مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت.»

 

4.    حربن یزید ریاحی

 

 

 

مجلس ششم

مردی که دستهایش را باز کرد5

 

امام تازه تکبیر گفته بودندکه تیربه پاهای سعید خورد. ایستاده بودپیش رو و دستهارا دوطرف تن باز کرده بود. به خدا قسم اگربگذارم به حسین در نماز تیر بزنید.

حمد می خواندندکه تیر به شکمش خورد.

رکوع رفته بودند که دستهایش.

 سجده رفته بودند که سینه اش.

سجده ی دوم بود که دست دیگرش.

تشهد می خواندند که چشمهایش.

 

سلام می دادند که فرو افتاد.

 

5.    سعیدبن عبدالله الحنفی

 

 

 

مجلس هفتم

مردی که گونه های سیاهی داشت6

 

آزادش کرده بودند که جانش را بردارد و هر کجا خواست برود.

کوفه یا مدینه. غلام سیاه اما نرفت. ماند.

این یک بار را خودش دلش می خواست غلامی کند.

خون از همه زخمهایش بیرون می ریخت.آخرین نفسها بود. تنش آرام آرام سرد میشد که صورتش ناگهان گرم شد.به زحمت چشم باز کرد.

گونه امام چسبیده بود به گونه ی سیاه او.بریده بریده گفت:

« خوشبخت ترازمن کسی هست؟» و چشم بست.

 

6.    اسلم بن عمرو

 

 

 

مجلس هشتم

مردی که راه رفتنش قشنگ بود7

 

صدای شمشیرش می آمد. صدای تاخت اسب وزمزمه ی شعری که میخواند:

« این مبارزه، جوهره ی مردان را آشکار می کند.

این مبارزه،ادعا را از حقیقت جدا می کند.»

نفس ها حبس بود. جوان های خویشاوند،سرلای زانوها پنهان کرده بودندتا فریادی را که در راه بود نشنوند.

جوانها ،نیمه شب، دوراز چشم بزرگترها رفته بودندبیابان

باهم پیمان بسته بودندپیش از علی اکبر بروند.

میدانستند که هر زخم تن علی، پدرش را تکه تکه می کند.

اما مگر پدر و پسرگذاشته بودند.

 

علی گفته بودمن باشم و شما بروید؟

 

پدرگفته بود اول علی!

فقط قبل رفتن

چند قدم پیش رویم راه برود.

 

7.    علی بن الحسین (ع)

 

 

 

مجلس نهم

مردی که حساب بلد نبود8

 

می شد تشنه ازسرشط بلند نشود. وقتی همه گفتندآب بیاور، می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر ،پشت درختها بودند بشمارد و حساب کند که نمیشود.

شب پیش که فامیل ها یش در سپاه یزید،پنهانی امان نامه آوردند؛ می شدکمی فکرکند قبل از اینکه سرشان داد بزند:«می گوئید من در امانم،پسر فاطمه در امان نیست؟»

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیزرا داشت.

پرچم را برای همین داده بودند دستش. میشد به او تکیه کرد. فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد. حساب یادش می رفت.

 

یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.

یادش می رفت همه سیاهی های پشت درخت ها تیر دارندو عمود آهنی.

یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود بردسمت خیمه ها.

می شد تشنه ازسرشط بلند نشود، می شد آب را نریزد روی آب

ولی پای برادرش که به میان می آمد......

 

8.    عباس بن علی بن ابی طالب(ع)

 

 

 

مجلس دهم

مردی که می رفت

و زنی پشت سرش داد می زد:

آرامتر برو پسر زهرا!

 

ظهر بود

یکی بود و هیچکس نبود.

 

 

 

منابع:

زندگی امام حسین(ع)/ سید هاشم رسولی محلاتی

حماسه حسینی/ شهید مرتضی مطهری

ایصارالعین فی انصارالحسین/ شیخ طاهر السماوی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط سکوت |

این هم از پست جدید

 

عین شین قاف از مجموعه ی عشق، بی شین بی قاف بی نقطه ؛ نوشته ی" مصطفی مستور" دوست داشتنی

 

 

عین شین قاف

 

 

حرف كه مي‌زني

 

 من از هراس طوفان

 

زل مي‌زنم به ميز

 

به زيرسيگاري

 

به خودكار

 

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه مي‌زني

 

من


 ـ عين هالوها ـ

 

زل مي‌زنم به دست‌هات

 

به ساعت مچي طلايي‌ات

 

به آستين پيراهن ا‌ت

 

تا فرو نروم در زمين.

 

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

 

در كلمه‌اي انگار

 

در عین

در شين

درقاف

 

در نقطه‌ها.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سکوت |

مردی که اسب بود

 

 

از کنار خیمه های زنان که برگشت

 

آمدبین کشته هاتن صاحبش راپیداکرد.

 

بو کرد.

 

رفت طرف فرات.

 

توی آب فرو رفت

 

و دیگر کسی اسب خونی را ندید.......

 

 

 

o       فاطمه شهیدی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط سکوت |

مردی که حساب بلد نبود

 

می شد تشنه از سر شط بلند نشود. وقتی گفتند آب بیاور، می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند بشمارد و حساب کندکه نمی شود.

شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند، می شد کمی فکر کندقبل اینکه سرشان داد بزند:« می گوئید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟».زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.

پرچم رابرای همین داده بودند دستش. میشد به او تکیه کرد. فقط پای برادرش که به میان می آمدوضع فرق می کرد. حساب یادش می رفت.

یادش می رفت با دندان نمی شودمشک رااین همه راه برد. یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیردارند و عمودآهنی. یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شودبردسمت خیمه ها.

می شد تشنه از سر شط بلند نشود. می شدآب را نریزد روی آب

ولی پای برادرش که به میان می آمد........

 

*   فاطمه شهیدی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط سکوت |

۱۳۳

 

پنجه برابر می سایید

 

تا خوشه های رطب را

 

آب دهد

 

ناگه

 

شقاوتی به کمین نشسته

 

برشانه اش فرود آمد

 

ومشک تشنه

 

نگاه خونبارش را

 

تا خیمه ها پرواز داد

 

 

*     

نخل های پر سوخته

 

در شرجی آواز

 

(کیست مرا یاری دهد)

 

«هل من ناصر ٍ ینصرنی»

 

پشت به کوفه نمودند

 

و تشنگی

 

دستی رها شده از تن شد

 

تا علمدار همیشه ی تاریخ عشق

 

دوباره برخیزد...

 

*    کاری از"اسد الله حیدری فخر"

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط سکوت |